|
پیامبر تاریکی |


از این لحظه بسیار ترسیدم و هول مرا برداشت در همین حال که نفس نفس می زدم و ضعف بر من غالب شده بود صدای عربده های شوی گرامی را شنیدم که مرا برای شستن ظرفها فرا می خواند، از خواب پریدم که ناگهان در سرم درد شدیدی احساس کردم ، بعد از مدتی که به خود آمدم فهمیدم که سرم به شدت به در تابوت برخورد کرده و تازه یادم آمد که ای بابا این ترس من بیهوده است چون من 10 سال پیش در سانحه ی رانندگی که البته راننده اش خودم بودم به همراه شوی گرامی جان خود را از دست داده و مرده بودیم .
تازه خیالم کلی راحت شده بود که لرزش بی مانند و وحشتناکی را در تابوتم حس کردم و به هوش آمدم وقتی که به اطرافم نگاه کردم فهمیدم» ای دل غافل امروز جمعه ی یکی از روزهای ترم 2 دانشگاهم است و طبق معمول هم اتاقی ها ناهار درست کرده اند و ما خورده ایم(عجب غلطی کرده ایم صد رحمت به لاستیک پلوی سلف یادمان باشد هفته ی دیگر یک جعبه پنیر تهیه فرماییم) و آن صدایی که شنیدم صدای هم اتاقی هایم بود که مرا برای شستن ظرفهای آن ناهار وحشتناک فرا می خواندند و اینگونه که پیداست نیمی از خوابگاه را عربده کشان به دنبال من گشته اند اما من جایم خوب و امن است و هنوز انها نمی دانند که من بعد از ظهر های جمعه را زیر تختم در میان ساک ها و چمدانها می گذرانم ...اما این تخت هم عجب کوتاه است اگر این اتفاق (برخورد سر مبارک به فیبر تحتانی تخت )فقط دوهفته ی دیگر پس از صرف ناهار اتفاق بیفتد من یکراست روانه ی دارالرحمه ی شیراز خواهم شد.
راستی یادم رفت بگویم آن لرزش بی مانند بر اثر پریدن هم اتاقی کمی تا قسمتی ... من که روزی 100 بار از طبقه ی 2تخت به سمت زمین شیرجه می زند به وجود آمده بود لازم به ذکر است روزی بر اثر این شیرجه هایش چلاق خواهد شد و من نیز روزی بر اثر آن غذاهای تهوع آور در زیر همین تخت جام مرگ را سر خواهم کشید و آنها نیز مدفن مرا تا وقتی که لاشه ام بو نکرده نخواهند یافت خدایم بیامرزد!!!!
اما از حق نگذریم این ناهار های روز جمعه به مانند قرص اکس یا زد یا هر چه که هست شادی بخش است و لحظه ای چند مرا از این زندگی نکبت بار نجات می دهد براستی که لذت بخش است لا اقل آدم (منظور خودمم که خواهم ترشید ) در عالم خواب بتواند روزی را ببیند که شوی گرامش برایش ناهار درست می کند آخر دختره ی ........(این نقطه چین ها همان صدای بوقیست که گاهاً در جعبه ی جادو هنگامی که کسی زبان به دشنام باز می کند به گوش جان نیوش می کنیم)تو چگونه به خود اجازه می دهی که حتی تصورش را کنی روزی شویت برایت غذا درست کند آخر ای بی هنر دانشگاه برای چه ات بود تو را مادرت باید در کلاسهای آشپزی ثبت نام می کرد تا اینگونه ننگ ترشیدگیه دخترشان عالم را خبردار نسازد!!!
آخر ای پر رو ای بی هنر تو هنوز تصدیق دوچرخه ات را هم نگرفته ای چگونه توقع داری که شوی گرامت رخشش را در اختیار تو قرار دهد تا تو با دست فرمان عالی و بی نظیرت هر دوان را روانه ی سینه کش قبرستان بنمایی ؟!!!!عجب دل درد شدیدی دارم "مادرم گفته بود :هرگز خانه را بدون فورازولیدون ترک نکن "اما کو گوش شنوا
آخرين مطالب ارسالي